![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
ترا می ستایم در بیکرانه تنهاییم در غروب سرد غربتم در کوچه های تاریک قلبم قدم برداشته ام آخرین عابر این کوچه منم سایه ام له شده زیر پایم ایمان راسخ و قدمهای استوارت را میستایم که شایسته ستایشی... اگر دل مهربانت هوای آسمان کرد قهرمانانه بسوی آخرین کلبه عشق قدم بگذار هر چند عابر خسته است اما تو برایش چیز دیگری هستی...
عزیز من صفحه آبی ذهنم برایت خرم میماند و این تو هستی که هر لحظه با تار و پود من بازی میکنی... ای کاوشگر ذهن آبی من مبادا وجود مرا خالی بگذاری که من برای تو مانده ام و برای تو پا به این جهان خاکی گذاشته ام... پس با من باش ای طغیان گر قلب نیلگون من... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 20:37 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|