![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
در سکوت تنهایی خود به یادتت می افتم و سرپای وجودم از عشقت لبریز میشود به امیدی روزی که بیایی و غروب دلتنگیها را به سپیده با تو بودن برسانی و دفتر سرنوشت مرا با سرانگشت معجزه گرت ورق بزنی وقتی به تو فکر میکنم در خلوت تنهاییم دیگر تنها نیستم....
آنفدر با نیامدنهایت غرورم را شکستی که آخر نمیدانم با آمدنت کدامین تکه های دلم شاد میشوند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:30 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|