![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است اين روزها دلم خيلي گرفته است. آه دنيا به بطالت آبستن شده است. بياييد به آواز کسي که در بيابان بيراه ميخواند گوش دهيد. آواز کسي که آه ميکشد و دستهاي خود را دراز کرده ميگويد واي بر من زيرا که جان من به سبب جراحاتم در من بي هوش شده است.
وقتی با خشتهای سنگی دیوار غرورم را محکم، می ساختم نمی دانستم که عشقت دل سنگ را آب می کند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:23 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|