![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
در این غروب, در اين لحظه مرگ روز آفتابی, به انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا میدهم و به صدا در میاورم نی لبک تنهایی را و با بغض آتشین در گلو بریده بریده میگویم که کجایی؟ تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقظ طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم میشنوم و چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند ديروز گذشت, امروز هم میگذرد در واپسین قدمهای ساعت نگو :دریغ ,دریغ بیا تا فرداها را بسازیم...
من اما در خیال امروز و دیروز ترا در فرداهایم جستجو خواهم کرد من ترا هر غروب با قلبی پر از عشق وبا لبخندی که نشانه امید است هزاران هزار بار از خدا میخواهم من ناب ترین لحظات را فقط با تو میخواهم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:47 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|