![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
ستاره ای از آسمان شب جدا شد و حرکت کرد ماه از او پرسید: کجا میروی؟ ستاره پاسخ داد: در آسمان شب ستاره زیاد است انقدر زیاد که قابل شمارش نیست پس میروم ستاره ی آسمان دل کسی شوم که ستاره ای برای شمردن ندارد000
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم000
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:55 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|