![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
با تمامی دردهایم در شبی رخوت انگیز به سراغتان آمده ام هر چند رنجهایم مجالی برای گفتگو باقی نگذاشته اند اما به یاد گذشته که با دیدارتان عظیم ترین رنجهایم را به فراموشی میسپردم شما را میخوانم و همانند روزگار کودکی دیدگانم را به آسمان میدوزم و انتظاری شیرین را تجربه خواهم کرد نمیدانم به من گوش فرا میدهید و مثل همیشه پذیرایی دردهای دلم میشوید یا نه؟
اما آمده ام و باور دارم وخواسته دلم را خواهید پذیرفت ولی این بار نمیدانم از کجا آغاز کنم؟ از دردهای کهنه که هزاران بار به آنان گوش دادید یا غمی که از دوری شما هر سحرگاه به من سلام میکرد
میدانم که میدانیداما باز هم کودکانه برایتان تکرار میکنم حتی اگر پاسخم را ندهید من آمده ام این بار با شما باشم همراه و همگام شما و باور دارم در این بیابان برهوت تنهایی تنهایم نمیگذارید به انتطارتان میمانم........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:53 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|