![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
زکوی یار می یاد نسیم باد نوروزی ازاين باد ار مدد خواهی چراغ دل باید برافروزی
و در اولین سرآغاز شب با انفجار خورشید, تاریکی سکوت, بار دیگر شکسته شد آری, باز عید آمد و باز نوروز... درخت را بیدار کن و سبزه را مژده روییدن ده که بهار آمده است
نمیگم سالی پر از شادی داشته باشین چون دور از واقعیت است و غم و شادی با همند و این ناخوشیها هستند که خوشیها را پررنگتر میکنند به جاش میگم سالی پر از لذت و سلامتی داشته باشید. سرور, سعادت, سرسبزی, سلامت, سرافرازی, سربلندی و سخاوت به عنوان هفت سین سفره زندگی برایتان آرزومندم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:43 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|