![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
خواستم تا بار دیگر داستانی بنویسم... قلم نعره کشید... کاغذ پاره شد... افکارم در هم گردیدند... همه از من تقاضای سکوت کردند قلم میدانست که باید شرح دردها و غمها را به صورت کلمات نقاشی کند،کاغذ میدانست که در زیر سطور غم اندوهمحو میشود و افکارم میدانستندکه از درهمی همانند زنجیری سر درگم میشوند و من خاموش سکوت را برگزیدم...
اما...چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند و قطره های اشک درد و اندوه دل مثل باران بهار ارمغان کویر گونه ها شدند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:28 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|