![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
گر چه میدانم در غریبی زیستم
مثل روزی بستر این خاک را طی کرده ام
تا بفهم عاقبت در جستجوی کیستم؟
در عبور لحظه ها بر روی پای اشتیاق
لب شکسته از خستگی اما همچنان می ایستم
دست بادی برگهای عمر سبزم را ربود
گر چه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم
روبروی آینه هر شب تا سحر غم میخورم
تا بدانم عاقبت سایه گمگشته کیستم؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:32 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|