![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
به من نواختن گيتار بياموز آوازي ندارم كه برايت بخوانم ولي دردي دارم بزرگ كه ميتوانم آن را برايت بنوازم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:39 توسط مریم |
|
|
دوباره خزون اومد ،نم نم بارون ميزنه تو صورتم بوي خاك و نم و كوچه ميگه هنوز ديونتم رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز دستاي كيو گرفتي زير بارون هاي پاييز ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونا دوباره ولي افسوس ديگه نه توهستي نه بارون مي باره خزونم داره ميره نمونده برگي رو درختا من هنوز منتظرتم توي جاده تك و تنها ديگه بارون نمي باره توي جاده پر برفه به خداي آسمونا عشقت از يادم نرفته ميخوام اينجا با تو باشم زير برف،باد و بارون نياي با خاطراتت سر ميزنم به بيابون
در پرده شلوغي زندگي ناله ها بر مي آيند، مست باش كه خلوت كوچه هاي انتظار را ببيني...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:42 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|