![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
هنگامی که : تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره اتاقم تجربه می کنم چرا ناراحت باشم ؟ وقتی که : بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم چرا غرق شادی نباشم ؟ گاه یک لبخند ، آن قدر عمیق می شود که گریه می کنم گاه : یک نگاه « چنان سنگین است ، که چشمانم ، رهایش نمی کنند گاه : یک عشق آن قدر ماندگار است ، که فراموشش نمی کنم. و چه خوب است که این عشق اوّل : به خدا باشد و بعد به بنده های او. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 23:52 توسط مریم |
|
|
عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن را برايت تكرار كندو تو از او رسم محبت بياموزي عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلكه گذاشتن سدي است در برابر رودي كه از چشمانت جاري ميشود. عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته شود عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به ان تكيه كني و از غم زندگي برايش اشك بريزي عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلكه نا تمام ماندن قشنگ ترين داستان زندگيست كه مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلكه نداشتن يك همراه واقعي كه در سخت ترين شرايط همدم توباشد عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلكه به دست فراموشي سپردن قشنگترين احساس زندگي است عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلكه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 20:53 توسط مریم |
|
|
به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:20 توسط مریم |
|
|
او می فهمید..... نیازی به تفسیر نبود.... نه حتی نیازی به کلامی..... او مرا می فهمید... صدایش کردم و کافی بود.... چشمهایش را بست.... می دانستم که می اندیشد.... و من او را دیدم... آن شب... میان ابرها... خودش بود... من... او را .... دیدم... دستم را دراز کردم... و او دست مرا گرفت..... از میان اشکهایم او را دیدم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 1:46 توسط مریم |
|
|
چيزي ندارم به تو بدم غنچه تازه رسيده گل مريم زخم نگا ههات بااين دوا نميشه مرحم چيزي ندارم به تو بدم جزء يه قلب پاك سادم قلبي كه تنها به عشق تو تو سينه داره ميزنه هر لحظه قلب من مال توء مال توء اي نازنينم دل گرفتار تو اي نازنينم قلب من مال توء دل گرفتار تو اي بهترينم تو با اون چشمهاي جادويت لب هاي غنچه وگيسوت وقتي اومدي سر راهم نشونم دادي چشم و ابروت بردي از من دل و دينم اي عزيز نازنينم عشق من تنها تو بودي اولين و آخرينم من كه تو رو مي پرستم باشه خاليه هر دوتا دستام قلب خودمو هديه ميارم تا بگم عاشقت هستم قلب من مال توء مال توء اي نازنينم دل گرفتار تو اي نازنينم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 1:36 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|