![]() |
![]() |
|
| او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم |
|
من براي با تو زندگي كردن تمام اقيانوسهايي جهان را مي پيمانم و به اميد جزيره اي كه در آن به تنهايي و با نسيم با بالن عشق خويش به آسمان زيبايي عاشقي سفر كنم و براي معشوق خود ستاره اي به ياد گار بياورم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 0:25 توسط مریم |
|
|
هنوزم چشمهاي تو مثل شبهاي پرستاره است هنوزم ديدن تو برام مثل عمر دوباره است هنوزم وقتي مي خنديدي دلم از شادي مي لرزه هنوزم با تو نشستن به تموم دنيا مي ارزه اما افسوس ترو خواستن دیگه ديره دیگه ديره اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمي گيره تا گلي از سر ايوون پژمرده فرو ريخت شبنم هاي غم زده از گوشه چشمهاي من ريخت دوري بين من و تو دوري ماهي و درياست دوري بين من و تو دوري ماه و تماشاست اما افسوس ترو خواستن ديگه ديره ديگه ديره اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمي گيره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 0:21 توسط مریم |
|
|
چقدر روزهاي نبودنت دير ميگذرد، چه سخت است نبودن مهربانيت ،چه تلخ است لحظه هاي بي تو بودنةچقدر حس لبخندهايت آسماني است،چقدر انتظار براي ديدنت و شنيدنت شيرين است ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 0:18 توسط مریم |
|
|
قاصدک را ديدم او را گرفتم و از او پرسيدم: عاشقی ؟ گفت: اگر کسی عاشقم باشد. پرسيدم: چه کسی را دوست داري؟ گفت: آنکس که دوستم داشته باشد. پرسيدم: تو که چنين احساس پاکی داری پس چرا تنها سفر ميکنی ؟ گفت: برای اينکه کسی عاشق من نيست و مرا دوست ندارد. پرسيدم: دليلش را ميدانی ؟ گفت: برای اينکه مردم فقط به فکر خودشان هستند و مرا فقط برای آروزهايشان ميخواهند و خود من برای آنها اهميتی ندارم و هرکس که مرا ميگيرد آرزويش را ميکند و دوباره من را به پرواز در می آورد و من به ناچار به سفرم ادامه ميدهم. پرسيدم: اگر من تو را نزد خود نگه دارم پيش من خواهی ماند؟ گفت: نه! پرسيدم: چرا !؟ گفت: برای اينکه اين ترحم است نه عشق. پرسيدم: پس به نظر تو عاشقت کيست؟ گفت: آنکس که بدون آکه به درددل من گوش کند عاشقم شود. بعد به من گفت: حالا مرا پرواز بده و بگذار که روزگار سرنوشت مرا رقم بزند. من هم آهسته آن را به پرواز در آوردم و قاصدک به حرکتش ادامه داد و همچنان که از من دور ميشد من به او خيره شده بودم و در اين فکر بودم که بعد از من به دست چه کسی خواهد افتاد ؟ اما به نظر من باد عاشق حقيقی اوست زيرا نميگذارد که قاصدک به دست ما انسانها بيافتد و دوست دارد که خودش همیشه همراه او باشد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 0:13 توسط مریم |
|
|
تو فکر خود هستی و من ، تمام هستی ام در دست توست عیش و نوش و مستی ام در پیش و با دستان توستتو که با جام شراب دست و رو بوسی می کنی خود بنگر که اکنون دست من در دست توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:50 توسط مریم |
|
|
با هم بوديم با هم شروع كرديم مهرباني را قدم به قدم صحفه به صحفه و اينك تنهايم تنهاي تنها و امروز جايش را و يادش را نميدانم كجا تنها با اشك چشم پرخواهم كرد او چون شبنم آمد چون سيل رفت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:27 توسط مریم |
|
|
يه باد نيمه جوون مياد خسته و زار و جون به لب قلبمو ميخواد ببره به سرزمين نيمه شب به سرزمين خواب خوش اونجا كه غصه ميميره جايي كه واسه گلدونات هميشه بارون ميگيره نميدوني واست ديگه دلم تماشا نداره ميخوام كه دنيا بدونه اين ديگه حاشا نداره تو سرزمين عشق تو شدم يه باد نيمه جون درد عميق قلبمو از تو گلايه هام بخون تو غربت غريبگي براي من وطن بودي يادت باشه هرجا باشي تو بهترين من بودي دلت ميگيره بعد از اين هرجا كه بارون بباره هرجا كه عاشقي باشه منو به يادت مياره خسته شدم بس كه ميخوام تو چشم نازت بشينم تو خواب تو مهربونتري بذار برم خواب ببينم اگه ميبيني تو خودمم شبيه بارون ميبارم با هر چه بغض تو گلوم ميخوام بگم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:25 توسط مریم |
|
|
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ، شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ، مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 1:7 توسط مریم |
|
|
مثل کوه محکم می ايستيم و به لرزش شانه هايمان اعتنا نمی کنيم دست در دست هم در مقابله با گردش يک درد برای اميدبرای هرگز نداشته ای می جنگيم برای اعتماد برای عشق برای وجود خودمان تا بی کران آبی برای اثبات خودمان اينکه هستيم اينکه می خواهيم باشيم برای يک نفس آزادی برای يک جرعه حق برای اثبات وجودمان می جنگيم چشمهايمان را بسته ايم تا مبدا عظمتی بی کران مأيوسمان کند به صدای درد می خنديم و بی اعتنا به لرزش شانه هايمان همچنان مثال کوه ايستاده ايم..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 1:5 توسط مریم |
|
|
دستانم بوی گل ميدادند ....مرا به جرم چيدن گل گرفتند ....اما ....هرگز کسی فکر نکرد ...شايد گلی کاشته باشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 1:2 توسط مریم |
|
|
بادا که در زمان تاریکی و تباهی شمع و چراغ باشیم ..... صعود زیباست حتی بسوی قله ای اتشفشانی وسقوط نفرت زاست حتی درون دره ای سر سبز ..>> فرهاد نقش خود بر کوه کند شیرین بهانه بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:58 توسط مریم |
|
|
من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم؛ اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم؛ بر لب کلبه ي محصور وجود، من اگر در اين خلوت خاموش سکوت، اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم اگر از هجر تو آهي نکشم، تک و تنها، به خدا مي شکنم، مي شکنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:27 توسط مریم |
|
|
بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهايم ببارد .بدون تو زندگی دهليزی تاريک و طولانی است .تو را می سرايم مثل هر روز ، شيرين تر از انگورهايي که سر بر ستاره می سايند. از سرودن تو هرگز سير نمی شوم .من گرسنه نگاه توأم .دوست دارم حتی برای يک لحظه ساکن مجمع الجزاير قلب تو باشم .هر شب نشانيت را از ما ه می پرسم ؛ می گويد: تو در کلبه ای زندگی می کنی که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است .می گويد :همه آنها که مسافر صبح اند ، را خانه تو را می دانند .هر شب به ياد ستاره ای می افتم که در کودکی من ، بر شاخه درخت حياطمان ، بدل به ميوه ای ناب می شد که عطر تو را داشت .بگذار جهان را در آغوش بگيرم و در کنار عطر تو به ايستم و آواز بخوانم .بارانها را درآغوش بفشارم و همراه رودخانه ها به سوی تو بيايم .بيا در چشمان باران خورده من بنشين بيا در قلب نقره ای من بنشين من خويشاوند ياسم ، برادر زاده بهار ، که اگر چه د زمستان به دنيا آمده ام ، شبيه شکوفه های سيبم .کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی می کند ، دوست دارم . وبه درختانی که هر صبح و شب تو را می بينند ، عشق می ورزم . يک روز همه چيز تمام می شود ، جز چشمان تو ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:18 توسط مریم |
|
|
تو را دوست می دارم نمی دانم چرا .شايد اين طبيعت ساده و بی آلايش من ، حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد .ولی سخت در اين نوشته فرو نشسته ام ، چه کسی مرا دوست می دارد ؟ ای فرشته نازل شده بر چشمانم ، ای تنها ستاره آسمان قلبم ، ای زيبا ترين زيباييهای محبت ، ای بهانه خواب شبهايم، ای تنها نياز زنده بودنم ، ای آغاز روز بودنم، ای نيمه پنهان من ، و تو ای معشوقه من ، تو را با تمام وجود، دوست دارم و می پرستم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:5 توسط مریم |
|
|
چگونه فراموشت کنم تو را ، که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی .عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی .آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی .و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی .و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی .چگونه فراموشت کنم تو را ، که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .و طپش قلبت را حس می کردم . و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم ، که خدایا پس کی او را خواهم یافت .چگونه فراموشت کنم تو را ، که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم . برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم . فکرم را نیز به تو می دهم . بازوانم را به تو می بخشم ، و نگاهم از آن توست ، و شانه هایم که نپرس .دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 0:1 توسط مریم |
|
|
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 16:17 توسط مریم |
|
|
لحظه ها صدای رسيدن او را به مردم هديه می کردند و او سوار بر بال آسمان می آمد دستانش پر از سيب بود چشمانش پر از ترانه و قلبش مملو از سکوت پا بر روی فرش زمین نهاد درد لحظه ها را نچشیده زمینی شد سیب ها را رها کرد و لبخند زد لبخندی تلخ از ره درد چشمانش را بست و در اوج سکوت با آسمان وداع کرد هر آنچه که می خواست زمینی شدن بود هر آنچه که آرزو داشت انسان بودن بود می خواست از ملکوت پاک لحظه های طلائی دل ببرد می خواست قدرت آزمودن نصیبش گردد و لحظه ها صدای رسیدن او را به مردم هدیه می کردند ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 16:11 توسط مریم |
|
|
روزي براي رسيدن به حقيقت عشق از تو پرسيدم عشق چيست ؟ گفتي: اشتياق تشنه اي است براي رسيدن به يك قطره آب . گفتم : عاشق كيست ؟ گفتي : آن كه براي رسيدن به محبوبش مثل شمع مي سوزد گفتم : اين سوختن و ساختن از چه روست ؟ مرا در عشق توان سوختن و ساختن نيست .گفتي : عشقت ، عشق نيست ! پرسيدم : تو نيز آيا در تب عشق مي سوزي ؟ سكوت كرد و مرا بي پاسخ رها ..... من اما امروز ، مي دانم سكوت چشمانت گواهي سوختن را مي داد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 16:9 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود 21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد... خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید) |
| آرشیو موضوعی |
|
عمیق ترین درد زندگی.. فراموشم نکن... برای تو.. افسوس دوستت دارم... |
|
RSS
|