تبليغاتX
...منم تنهام...
او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم

زند هر لحظه آتش این غم سوزان به جان من

که شد نامهربان  با من نگار مهربان من

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 23:18  توسط مریم | 

كاش ميشد پرنده بوديم توي دست آسمون

تا براي هم مي ساختيم از پَرامون آشيون

من براي تو ميساختم سقفي از بال و پرم

تو ميزاشتي عاشقونه پرت رو زير سرم

واي اگه پرنده بوديم تو رو با خودم مي بردم

وقتي با تو مي پريدم آسمون كم مياوردم

نميذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد

تو رو با خودم ميبردم جايي كه نباشه صيّاد

تو فقط بايد بموني اي پناهِ آخر من

تا كه پرپر نشه بي تو همه ي بال و پر من

كاش ميشد پرنده بوديم توي دست آسمون

تا براي هم مي ساختيم از پَرامون آشيون

من براي تو ميساختم سقفي از بال و پرم

تو ميزاشتي عاشقونه پرت رو زير سرم

واي نگو اين فقط يه خوابه ، من و تو پرنده نيستيم

وقتي همديگرو داريم نگو ما برنده نيستيم

ما ميتونيم از محبّت با هم آسمون بسازيم

حتي با دستاي خالي با هم آشيون بسازيم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 23:12  توسط مریم | 

آنجا که قلب منو تو به هم پیوند خورده است آنجاییست که ستارگان از آنجا من و تو را نظاره میکنند پس بیا با هم نزد آن ستاره ها برویم اگرچه اکنون از من دوری ای زیبای من و تو هم مرا از ستاره ی بختت طلب میکنی آری تو هم میتوانی مرا در خواب هایت ببینی مانند من ولی شرط آن پاک بودن عشق توست اگر هنوز هم به عشقمان ایمان داشته باشی پس بیا با هم نزد ستارگان عشق برویم دور.نزدیک.هر کجای این عالم که هستی و زندگی میکنی بدان که هنوز قلبم برای تو میتپد و تو نیز برای من این را آن ستاره ای به من گفت که تو و من را هر شب نظاره گر است. پس بیا با هم نزد آن ستاره برویم و عشقمان را از او بپرسیم و به هم ثابت کنیم

ای رز سرخ من بدان تو تنها عشقی بودی که لذت عشق را با آن فهمیدم و تو نیز آخرین آنی.پس دستهای زیبایت را بگشای و اکنون مرا نظاره کن که چگونه تو را در خیالم در آغوش میگیرم و در همان احساس سرد گرمای وجودت را حس میکنم و تپش های نازک قلبت را میشنوم پس تو هم با من بیا نزد آن ستاره ای برویم که گواه عشقمان است.عشق هیچ زمان و مکانی ندارد این را بدان در هر زمان و مکانی که باشیم احساسی به نام عشق ما را به هم نزدیک میکند من که هیچ زمانی را برای فراموش کردن تو نمیبینم تو سایه ی لحضه های من شده ای و تا مرگم با منی من عشق را نزد همان ستاره ای یافتم که به دستور معشوقه اش میتابد و افول میکند عشق را در گرمی آغوشت یافتم پس بیا نزد آن ستاره برویم بیا بیا بیا بیا بیا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 23:9  توسط مریم | 

چه دردناك و توان فرساست سالها در كوير خشك و سوزاني سرگردان بودن ، آنگاه غنچه گلي را يافتن و تنها بوييدن و بوسيدن و سر مست شدن و فاقد بودن و چه زجر آور است در طول سرگرداني تشنه ماندن يك عمر عطش سوزاني در ژرفاي جان داشتن به سر چشمه آب حيات دميدن و جرات نوشيدن يك قطره آب را نداشتن چه دشوار است از خواستهاي جان دميدن و از فردا و فرداها ترسيدن و آرزو بر دل ماندن . چه مخوف است با ظلمت و سياهي خو گرفتن تباهي را پذيرفتن و از نور هستي بخش گريختن چه جنون بزرگي است اين همه آشفتگي و رواني را در مغز خود دامن زدن و روز به روز به مهيب آتش سوزاني گرويدن و پيش رفتن و قصدگامهاي ديگري را در سر پروراندن تجاهل از فرجام بدنامي سوختن و محتوم عقل را به فراموشي سپردن و گوش به آواي او دادن...

چه آرزوهاي كه نمرد چه سينه هايي كه نسوخت

كسي ديگر تواون ديار رخت عروس را ندوخت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 1:23  توسط مریم | 

بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تانستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ساغري را كه شراب زندگي در آن بود . طبيعت سر ميز شام تولدم به دستم داد و نوشيدم و ترا در آن ديدم. نتهاي زندگي يكي پس از ديگري خواندم و در درون دفترچه ي زندگي تورا ديدم كه ميخنديدي بمراحل بعدي زندگي قدم گذاشتم . كودكي در صحراي بيكران زندگي دنبالم بود وليكن چون به دروازه جواني رسيدم رهايم ساخت جواني قصه آن همسفر گريخته را از من پرسيد برايش حكايت كردم قصه كه تمام شد گريه كرد كه من هم ميروم

 

سختيهاي زندگي خوشبختي را از من دور ميكردند ولي همانجايي كه غمها و سختيها ميخواستند زنجيرم كنند رنجها برايم دادگاهي تشكيل ميداند ترا درون قطرات اشكم ميديدم كه اين دادگاه را بهم ميزدي و زنجير دستم را پاره ميكردي و اينك اين دادگاه براي دومين بار تكرار ميشود من در اين دادگاه تنها هستم زيرا تواز ديار عشق من سفر كردي و پرستوي پيام اور دوستيها را كشته اي دگر بار جواني گريه كرد قصه كه تمام شد پيري شكوهمند و پر ابهت دستم را گرفت و از همسفري كه رفته بود و تنهام گذاشته بود داستان پرسيد داستان جواني شيرينتر و طولاني تر بود چون قصه پايان يافت پيري را ديدم كه در چشمانش برق نگاه جوانان بود و بر چهره اش اشك ديده ي پيران...

 

آري، اينك نگرانم كه اين اخرين همسفر به كدام نيمه راه ترك سفر خواهد كرد اما اگر تو باز ايي و پيام اور شادي زندگيم شوي شايد آينه زمان كه گذران عمرم را نشان ميدهد بار دگر جوان شود . نگاهم كن تا عشق جواني بار ديگر در وجودم شعله كشد و گردي را كه در طول عمر بر سرم پاشيده با نسيم سحري و خاطره ي كه دفترچه عمرم را به گذشته برميگرداند از روي سرم بلند شود و به اطراف پراكنده شود مرا نگاه كن شايد دگر بار فرياد بر آورم كه ترا دوست دارم ، تنها ترا....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 1:14  توسط مریم | 

هيچكدوم از ستاره ها ناجي قلب من نشد

بوسه هيچ فرشته اي رنگ يكي شدن نشد

 

اوني كه هرم نفسش به بسترم هوس كشيد

تشنگي محبتو توي چشمه چشمام نديد

 

اونكه از عطر پيرهنش با مستي آشنا شدم

رفت تو قصه گم شد و دوباره من تنها شدم

 

منم كه حرمت شبو با يك ترانه ميشكنم

ببين كه زير چكمه ها چه بي كسانه ميشكنم

 

براي نوچه هاي شب شكست من سعادته

براي قوم شب زده عذاب ما عبادته

 

كاشكي ميشد تو يك نفر نباشي مثل ديگرون

بدوني قدر عشقمو،بموني خوب و مهربون

 

كاشكي ميشد نگاه تو براي من بلا نداشت

ازم توقع پول،تجمل و طلا نداشت

 

كاشكي عشق واقعي فقط مال قصه نبود

يا دل من براي اون تشنه و دل بسته نبود

 

منم كه پشت شرم و شك از عاشقي رو ميگيرم

ميرسه روزي كه عاقبت خوار و تنها مي ميرم

 

منم كه قانع نميشم به چشمهاي بي حيا

اگه صداقت نداري سراغ قلب من نيا

 

بگو چندتا كادو قيمت يك بوسه تو

تو هم خيابوني شدي مدعي عشق نشو

 

 

منم كه ساده بودم واسه تو بازيچه شدم

رفتم به چاه اعتماد خودم با دستهاي خودم

 

منم كه اين بازي تو واسه دلم تجربه شد

تلخي بي وفائيات تنها برام خاطره شد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:36  توسط مریم | 

وقتي كوچه باغهاي ذهن پاييزي زرد ميشوند و چشمهاي غبار گرفته از پس فانوسهاي هميشه روشن انتظار به افق دوخته ميشوند تا چلچله هاي به هجرت رفته باز گردند،ميشود دويدنيهاي پاييز و بهار را در پي هم باور كرد،ميشود قصه بادها و خاكستر را نوشت و بيقراري نسيم در گيسوان بيد معنا كرد

ديروز كه هزار پرنده به سفر رفته از راههاي دور دلدادگي برگشتند تا عطر مستي در جانمان بيفشانند و پاييز ذهنمان را بهاري دوباره بخشند اگر چه هيچ كس نفهميد چرا آخرين كوچشان اين همه وقت به طول انجاميده است، به ياد آوريم كه همه لحظه هاي 18 فصل گذشته كوچ را ،به آتش اشتياق وصل بسوزانديم و خاكسترش را به دست باد سپرديم تا به گوش بيابانها و رملهاي جنوب برساند و قصه دل تنگيهايمان را در اين عصر فولادي با آنها وا گويد تا دل خاكيشان به رحم آيد و امانات خدايي مان را پس دهد...

ديروز به چشم خويشتن ديدم كه از دل نرود هر آنكه از ديده برفت و باور كرديم اگه تا فرداهاي دور هم عطر مستي بر جانمان نشيند مدهوش خدا مي شويم.

ديروز حجم دلهايمان را با نوري كه از ديدن اين همه ستاره بر آن تابيد اندازه گرفتيم،كاش صادقانه با خود بگوييم:كه دلمان قدر دريايي است يا گنجشكي؟

ديروز كه دلهايمان موج در موج انوار طلايي وجودشان فرياد ميزد كاش از خدا مي خواستيم دلمان دريايي باشد و آرزو ميكرديم كاش دوباره روزي برسد دلمان از سر شور نه شعور ،خدا را صدا زنيم و در درياي دلمان عشقي داشته باشيم كه همه دنيا به چشممان هيچ باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:36  توسط مریم | 
 

دل من سخت شکست

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت ...به من و سادگيم

خنديدی

برو تا راحت تر... تکه های دل خود را سر هم بند زنيم

           

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:38  توسط مریم | 

زندگی را درياب ...که زندگي حبابي بيش نيست . با زندگي عطوفت نما ... که زندگي عطش کويري بيش نيست. زندگي را به فردا واگذار مکن ... که دقايقي بيش نيست . به زندگي بنگر با چشم دل ... که زندگي نقاشي بيش نيست . زندگي را به خاطر بسپار ... که زندگي خاطراتي بيش نيست. زندگي در غربت و سياهي ... سرابي بيش نيست. زندگي را انگونه که دوست داري نخواه ... که حسودي بيش نيست. زندگي تو را به دور دستها مي برد ... روياي خوشي بيش نيست

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:35  توسط مریم | 

اونی که مدعی بود عاشقته تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت بی خبر رفت و تو این بیراه ها رده پاشم واسه چشمات جا نذاشت بذا جادهها اشتباه برن که ما دستامون به هم نمیرسه تو حریر پیله های کاغذی واسه من جاده رو ابریشم نکن من به پروانه شدن نمیرسم حرمت فاصله مونو کم نکن

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:27  توسط مریم | 

گفت:براي پاك ماندن حرمت عشقمان بايد نرسيم و در آسمان نگاهش را به يادگاري گذاشت و رفت ،بنام قانون نرسيدن و در سپيدي ستاره هاي اسمانش انگار كسي زمزمه ميكند:به ياد بوسه هاي مبهم آشنايي و به ياد روياهاي كودكانه رسيدن و به ياد اشكهاي سرگردان فاصله ها چه سوزناك سرد ميشود التهاب شعله هاي عريان عشق،چه بي رحمانه حبس ميشود فريادهاي محكومين قانون با هم نبودن،و چه صادقانه تكرار ميشود نگاههاي سنگين بهت زده...

 

و نرسيدن چه هديه تلخي است براي صداقت دوست داشتنمان،و نرسيدن چه دليل پذيرفتني است براي بهاي پاك ماندن حرمت عشقمان،ونرسيدن چه پايان گريز ناپذيري است براي تضمين جاودانگي صداقتمان كه اين است قانون محكومين به عشق

آري،نرسيديم وبگو نخواهند رسيد:آنانكه خالص ترند،آنانكه فرهاد ترند كه سراي رسيدن جاي دگر است....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:14  توسط مریم | 

تا آخرين نگاه به ياد توام بدان

دل هر چه ميكشد همه براي تو

قلب مرا برده اي و رفته ام ز دست

قلب تمام عاشق پرستان فداي تو

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:10  توسط مریم | 

گفت:براي پاك ماندن حرمت عشقمان بايد نرسيم و در آسمان نگاهش را به يادگاري گذاشت و رفت ،بنام قانون نرسيدن و در سپيدي ستاره هاي اسمانش انگار كسي زمزمه ميكند:به ياد بوسه هاي مبهم آشنايي و به ياد روياهاي كودكانه رسيدن و به ياد اشكهاي سرگردان فاصله ها چه سوزناك سرد ميشود التهاب شعله هاي عريان عشق،چه بي رحمانه حبس ميشود فريادهاي محكومين قانون با هم نبودن،و چه صادقانه تكرار ميشود نگاههاي سنگين بهت زده...

و نرسيدن چه هديه تلخي است براي صداقت دوست داشتنمان،و نرسيدن چه دليل پذيرفتني است براي بهاي پاك ماندن حرمت عشقمان،ونرسيدن چه پايان گريز ناپذيري است براي تضمين جاودانگي صداقتمان كه اين است قانون محكومين به عشق...

آري،نرسيديم وبگو نخواهند رسيد:آنانكه خالص ترند،آنانكه فرهاد ترند كه سراي رسيدن جاي دگر است....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:19  توسط مریم | 

روي مرا از همه سو به سوي خويش گردان،قطره اي خرد را در شط عشق و جذبه ي الهي در افكن و به اقيانوس وصال ابديت خويش در انداز،اي همه دلبري عشق مجازي جانم را فرسود شراب عشق ترا مي طلبم ، برابر من كه خواهنده ي وصالم ديدگانم باطنم نابيناست چشمانم را برافروز و تجلي خويش را بر اعمايي چون من افزون كن

من همه دلم ،همه احساسم،اين دل و احساس را به سوي خويش رهنما باش،اين دل خودنما را خدانما كن بت ها را در او بشكن كه چون ابراهيم برخيزد و پاي در آتش نهد و گلستان يابد....

خداوندا،مهر سيم و زر را در من بميران اما محبت خويش را در جانم زنده تر كن مرا روزافزون از خودي خود گريزان و بر خود عاشقتر كن، اگر در خور عذابم از خود دور مكن زيرا آنجا كه تو باشي عذابي نيست كه رحمت است،ذلتي نيست كه عزت است ، فقيري نيست كه دولت است، بعدي نيست كه قربت است

آفريدگارم،معبودم،معشوقم

اگر جنت بود بي تو و اگر دوزخ بود با تو

زجنت ها گريزانم به دوزخها عذابم كن

                            

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:11  توسط مریم | 

پرنده غم زده و سوخته بال قلب من،لحظه اي آرام گير و افكار در هم را از ديار خويش بيرون نما،چرا افسرده و نوميدي؟

چرا موجي از خون و ماتم شيارهاي وجودتت را در بر گرفته؟ چرا نسيم اندوه همواره بر ديوار بلورنيت پنجه مي سايد؟ چرا نمي خواهي قطرات خون آلود اشك را از گلبرگ گونه هايت دور كني و شبنم اندوه را با بالهاي لطيفت بزدايي؟

آه پرنده سفيد بال قلب من! چرا نسبت به آينده آرزويي نداري؟ مگر نميداني سراب فريبنده اي است كه خوشبختي نام دارد و گاه رنگ هستي و حقيقت بخود ميگيرد و به در و ديوار زندگي پاكي مي بخشد تا اين حد دوستدار غم نباش چون غمها هرگز كسي را دوست ندارند،سعي كن هميشه در اعماق وجودتت گل اميد، گل آرزو و گل عشق بكاري هر چند آنها را با اشك چشم آبياري كني ولي باز هم شكوه ديرينه خود را از دست نخواهد داد

همچون عروس دلربايي بهار لبخند بزن،همچون كبوتران خوشبخت آوا سر ده و هم چون پروانه گلزارهاي پرشكوفه را با بالهاي روياشكن خود درهم نورد

پرنده محزون قلب من:هرگز پرستوي عشق را بدون وجود آرزو در خانه خاكستري وجودتت راه مده،چون در اين صورت اين پرنده شكسته پر جز نوايي پشيماني و اندوه در ديار وجودتت آوايي سر نخواهد داد

از خدا ياري بخواه تا درونت را از آرزوي گرم و حسرت بخش لبريز سازد و هرگز او را از خود دور مبين و همواره نام پر فتوحش را بر لب داشته باش چون تنها اوست كه ميتواند كوره راه صعب و تاريك زندگي را بر تو روشن سازد تا ميتواني اميدوار باش و آرزومند...

آرزو همين كلمه مانوسي است كه در درگاه با عظمت وجود با زبردستي خاصي بنا گشته و بر همه دلها گرمي و صفا ميدهد و تمام قلوب را سرشار از عشق مي سازد

عشق به زندگي ،عشق به طبيعت،عشق به آينده و از همه مهمتر عشق به وجود هستي بخش و ملكوتي پروردگار.......

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 20:54  توسط مریم | 

انگار براي عاشقي آفريده شده بود يا نه،براي رسوندن خبرياز عاشق به معشوقي...

انگار براي عاشقي آفريده شده بود يا نه،براي رسوندن خبرياز عاشق به معشوقي...

قاصدك رو گرفتم اين بار هيچ خبري با خود نداشت اما نذاشتم بي خبر بره،تو گوشش زمزمه كردم و اونو به دست باد سپردم... قاصدك نرفته برگشت وگفت:شونه هاي من براي رسوندن اين خبر ضعيف هستند اين خبر سنگينه و اين عشق بزرگ...

گفتم برو... قاصدك به فكر فرو رفت و بعد لبخندي زد و گفت:از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانيه،راهي از عشق و صبوري و هر كسي را به اين راه آشنا نيست.. پس عاشق اون كسي باش كه جواب عشق را خوب بده ، عاشق يك عاشق باش...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 20:44  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سرگدشت گل غم...
بهار سبز و خرم ، بعد از زمستان سپيد كه خزان زردي را پشت سر گذاشته بود رسيد ولي عمرش با انهمه زيبايي كوتاه بود . آن وقت تابستان داغ از راه رسيد و بهار را در دل گرمي خود سوزاند و بر تخت حكومت نشست در اين آتش داغ و در اواسط ماه تابستان كسي قدم به اين جهان خاكي گذاشت آن موجود من بودم ،مريم نامم نهادند
اينك فراموش شده ديار غربتم ،ساكن شهري پر از غم...مریمی هستم كه عطر تنم بوي وطن،جامه تنم خاك وطن و اعضاي وجودم هموطنان دوست داشتني ام هستند و خواهد بود
21 سال از عمرم را در تنهايي و غربت به سر بردم در ميان مردمي كه هنوز هم برايم ناآشنا هستند،زنده هستم و زندگي ميكنم به اميد اينكه روزي بوي وطنم را استشمام كنم و هواي وطن مرهم سينه هاي زخم خورده ام باشد...

خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...(برایم دعا کنید)




پیوندهای روزانه
آرامش معنای زندگی
دهکده غم
خداي احساس
بهادر خوب من ...
...عشق@دوستی@
بیتا خانوم گل...
تقدیم به بهترین...
شعرهای زندگی
غم تنهایی(غریبه)
دفتر شعر شاعر متهم
AGainsT LOvE
آخرین انتظار
۩۞۩ღبیگانهღ۩۞۩
ترفندهای اینترنتی
خودمونی
خاطرات شمع و پروانه
منم تنهایم تنهایی تنها...
هشت بهشت
سوگند به عشق
نابخشوده
زندگی شاد است غمگینش مکن
کوچه تنهایی
مریم پاییزی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
آرشیو موضوعی
عمیق ترین درد زندگی..
فراموشم نکن...
برای تو..
افسوس
دوستت دارم...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM